تاريخ : جمعه 8 آبان1388 ساعت: 10 بعد از ظهر
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
جمله روز : آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند . جرج برناردشاو
تاريخ : یکشنبه 26 مهر1388 ساعت: 11 بعد از ظهر

گنجشک با خدا قهر بودروزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست… سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
جمله روز : جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست
تاريخ : دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت: 11 بعد از ظهر
يكي بود يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد:تاريخ : دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت: 11 بعد از ظهر
تاريخ : دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت: 11 بعد از ظهر
استادي در شروع کلاس درس، ليواني پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد : به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟تاريخ : جمعه 13 شهریور1388 ساعت: 1 قبل از ظهر
|
میگویند روزی ملانصرالدین به همسرش گفت:
برایم شیرینی درست كن كه تعریف آن را فراوان از ثروتمندان شنیدهام. همسرش میگوید آرد گندم نداریم. ملا میگوید آرد جو استفاده كن. همسرش میگوید شیر هم نداریم.. ملا جواب میدهد: به جایش آب بریز. همسر ملا میگوید: شكر هم نداریم. ملا پاسخ میدهد: شكر نمیخواهد. همسر ملا دست به كار میشود و با آرد جو و آب به اصطلاح شیرینی میپزد. ملا بعد از خوردن، قیافهاش درهم میرود و میگوید: چه ذائقه بدی دارند این ثروتمندها حالا ببینید حكایت خیلی از ماها را وقتی میخواهیم به موفقیت برسیم. به ما میگویند: كینهها را بیرون بریز كه تنها راه خوشبختی رها شدن است. ما میگوییم: یكی از دلایلی كه میخواهم موفق باشم كم كردن روی بعضیهاست این یكی رو بی خیال میگویند: هر چه دیگر نیاز نداری از زندگیت خارج كن تا روح طراوت و سعادت در زندگیت جریان یابد. پاسخ میدهیم: وقتی به ثروت رسیدم هر آنچه نیاز دارم تهیه میكنم، بعد فكری به حال كهنهها خواهم كرد. میگویند: ورزش كن كه برای زندگی سعادتمند به نشاط و سلامتی نیاز داری. در جواب میگوییم: هنگامیكه موفق شدم و پول كافی بهدست آوردم بهترین امكانات ورزشی را تهیه میكنم. آن وقت همانگونه كه ملانصرالدین به نان شیرینی نگاه میكند ما به نانی كه برای موفقیت خود ساختهایم نگاه میكنیم و میگوییم:چه دل خوشی دارند بعضیها !؟!؟ |
تاريخ : شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 12 بعد از ظهر
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.تاريخ : شنبه 17 مرداد1388 ساعت: 11 قبل از ظهر
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.
دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».
آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند.
اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».
دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟»
و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد»
تاريخ : یکشنبه 4 مرداد1388 ساعت: 9 قبل از ظهر
|
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست. به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد... آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند. ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم. وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم . وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد. يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم... در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود. |
تاريخ : چهارشنبه 31 تیر1388 ساعت: 11 قبل از ظهر
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
جمله روز : به کمی سبکسری نیاز داری تا از زندگی لذت ببری و به کمی شعور، تا از لغزشها بپرهیزی. همین کافی است.
تاريخ : یکشنبه 28 تیر1388 ساعت: 6 بعد از ظهر
ويتامين هاي روح
همانطور كه جسم انسان براي شادابي وسلامت نياز به ويتامين هاي مختلف داردروح انسان هم براي تعادل نياز به مقدار مواد مقوي وويتامين دارد.كه در اين قسمت مي خواهم اين ويتامين هاي روح را براي شما دوستان عزيزم توضيح بدهم.تمام بيماريهاي رواني از جمله وسواس،پرخاشگري،اعتماد به نفس،خشونت،خودآزاري،مردم آزاري وساير بيماريهاي روحي معلول كمبود ويتامين هاي روح هستند.حتي كساني كه دچار بيش فعالي،لكنت زبان،شب ادراري وغيره هستندنيز از كمبود ويتامين روح رنج مي برند.حال مي پرسيد كه اين ويتامين هاي روح چيست.از كجا بايد تهيه كرد؟ آيا در داروخانه ها موجود است؟قيمتش چقدر است؟خوشبختانه اين ويتامين ها بر عكس ويتامين هاي جسم به حد وفور وبه طور رايگان وجود دارند.فقط بايد اين ويتامين ها را شناسايي كنيم وبه درستي بكار ببريم.
معرفي ويتامين هاي روح:
تاريخ : یکشنبه 28 تیر1388 ساعت: 6 بعد از ظهر
افسردگي اختلالي است که قادر است افکار، خلق و خو، احساسات، رفتار، سلامتي جسماني و روحي شما را تحت الشعاع قرار دهد. هر انساني در مقاطع خاصي از زندگي خود به افسردگي دچار ميگردد.
نشانه ها و علايم افسردگي عبارتند از:
* غم و اندوه پايدار، اظطراب، احساس پوچي.
* احساس نا اميدي و بدبيني- احساس گناه، احساس بي ارزشي و در ماندگي - احساس تيره بختي.
* کاهش سطح انرژي و احساس خستگي.
*دشواري در تمرکز، ياد آوري و تصميم گيري-عدم توانايي در انديشيدن.
* بي خوابي و يا افزايش ميزان خواب.
* از دست دادن اشتها و کاهش وزن - يا پر خوري و افزايش وزن.
* عدم تمايل به ملاقات با ديگران - يا وحشت از تنها ماندن - حضور يافتن در فعاليتهاي اجتماعي دشوار و غير ممکن ميگردد.
* احساس بي ارزش بودن و نا عادلانه بودن زندگي- احساس شکست- احساس سربار بودن.
* از دست دادن علاقه و ميل به فعاليتهاي معمولي در زندگي و يا سرگرميهايي که پيشتر براي فرد لذت بخش بوده اند.
* بيقراري و بيتابي - زود رنجي و تحريک پذيري- و يا کند شدن حرکات و واکنشها- بي تفاوتي.
* افت اعتماد بنفس - سرزنش مدام خود - نگراني از گذشته و آينده.
* مشکلات جسماني که معمولا به دارو جواب نميدهند مانند: خارش بدن - تاري ديد -تعريق شديد- خشکي دهان- مشکلات گوارشي (يبوست، اسهال - سوء هاضمه)-سردرد - کمردرد.
* افکار صدمه زدن به خود و يا ديگران - افکار خود کشي.
علل پديد آمدن افسردگي:
تاريخ : یکشنبه 28 تیر1388 ساعت: 6 بعد از ظهر
مكیدن شست در كودكان
«مكیدن شست» یا انگشت، یكى از عادات رایج دوران كودكى است. این رفتار براى كودكان خردسال كاملاً طبیعى و عادى است، ولى اگر بعد از 6 سالگى باز هم كودك مبادرت به مكیدن شست كند، نیاز به درمان و رسیدگى دارد، زیرا موجب به هم ریختگى ردیف دندان ها، فك و آرواره مى شود. پژوهش ها نشان مى دهند حدود 75 درصد كودكان خردسال (تا یك سالگى) مُشت یا انگشتان خود را در دهان مى گذارند و مى مكند. انجام این كار براى این گروه سنى از كودكان آرامش بخش، سرگرم كننده و لذت بخش است. به طور معمول، كودكان زمانى مبادرت به مكیدن انگشت خود مى كنند كه یا خسته اند، یا ناراحت اند و یا حوصله شان سر رفته است.
علت مكیدن شست:
تاريخ : پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 1 بعد از ظهر
يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ...![]()
تاريخ : شنبه 30 خرداد1388 ساعت: 0 قبل از ظهر
تاريخ : شنبه 30 خرداد1388 ساعت: 0 قبل از ظهر
تاريخ : پنجشنبه 14 خرداد1388 ساعت: 0 قبل از ظهر
می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت...
در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست!!!
قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست...
جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد!!!
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟
نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه.
او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست !!!
با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد...
روحش شاد...
جمله روز : انجام کاری را که میتوانی یا میاندیشی که میتوانی، آغاز کن. در جسارت نبوغ و اقتدار و اعجاز نهفته است .
تاريخ : دوشنبه 4 خرداد1388 ساعت: 10 قبل از ظهر
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست... مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید. مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت... دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...
جمله روز : انسان وقتی بلند حرف میزند صدایش را میشنوند، اما هنگامی كه آهسته صحبت كند به حرفش گوش میدهند. ( پل رینو )
تاريخ : یکشنبه 3 خرداد1388 ساعت: 9 بعد از ظهر
حتما شنيديد که ميگويند "آدم تا چيزي رو داره قدرشو نميدونه". حکايت ما همينه... وقتي چيزي رو از دست ميدهيم تازه يادمون ميافته که چي داشتيم. جالبه که بعدش خدا يادمون ميآد و ازش ميخواهيم تند و زود مشکلمونو حل کنه و درغيراين صورت ازش شاکي ميشويم و بعضيهامون شاخ و شونه هم ميکشيم.
راستي اگه يکي يه کتاب ازمون قرض بگيره و چندروز بعدش پاره پوره يا خط خطي تحويلمون بده.
تازه غرغر کنه که بابا اين چه کتاب مزخرف و چرتي بود دادي بخونيم چه واکنشي نشون ميديم؟ خداوکيلي بازم کتاب دستش ميدهيم؟ حداقلش اينه که ميگذاريم کمي اصرار کنه و از متنبه شدنشو و امانت داريش مطمئن بشيم، بعد کتاب بعدي رو ميدهيم. غير ازاينه؟
مايي که در ازاي خيلي چيزهايي که تو زندگي نصيبمون شده که مهمترينش سلامتيه و خيلي چيزهايي که داريم، اما متوجهش نيستيم يه تشکر کوچولو از خدامون نکرديم، حالا بابت از دست دادن يک موقعيت شغلي، از دست دادن کمي دارايي يا حتي يک شکست عشقي که معلوم نبود عاقبتش چي بشه چقدر زود رومونو از خدا برميگردونيم و مثل بچهها "قهرقهر تا روز قيامت" ميگيم... تازه هوارتا هم بد و بيراه به همه مقدسات پشت بندش که چرا خدا حرف ما رو گوش نکرده...
اولا که معلوم نبود صلاح ما در برآورده شدن دعامون بوده باشه، بعدشم خودمونيم چقدر تاحالا وقتي خوش و خرم و حال به راه بوديم و کبکمون خروس ميخونده، نشستيم يه خلوت و رو به خدا بگيم: خدا دمت گرم از اين حالي که به ما ميدهي؟!
تاريخ : پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 ساعت: 9 قبل از ظهر
تاريخ : پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 ساعت: 9 قبل از ظهر
|
از دست دادن ...
روزی در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند که در حال بازی بودند. |
تاريخ : دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ساعت: 8 بعد از ظهر
تاريخ : سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت: 10 قبل از ظهر
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان اما :
به قدر فهم تو كوچك ميشودبه قدر نياز تو فرود ميآيد،به قدر آرزوي تو گسترده ميشود، به قدر ايمان تو كارگشا ميشود، به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود، به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پــدر ميشود يتيمان را و مادر. برادر ميشود محتاجان برادري را. همسر ميشود بي همسر ماندگان را.طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نااميدان را. راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را. خداوند همه چيز ميشود همه كس را.
به شرط اعتقاد؛
شرط پاكي دل؛
به شرط طهارت روح؛
چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسه يي خوراك و تكهاي نان مينشيند
بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند"...
مگر از زندگي چه ميخواهيد ؟!
وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود،در دیگری باز می شود،ولی اغلب ، ما آن قدر به در بسته نگاه می کنیم،که در باز شده را نمی بینیم.
تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت: 9 بعد از ظهر
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
نوروز پیشاپیش مبارک
تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت: 8 بعد از ظهر
این شعر از هادی خرسندی است. حتما تا آخرش را کامل بخوانید.
تخم مرغ
تخم مرغی رفته بود اینترویو
تا مگر کوکو شود یا نیمرو
تخم مرغی بود با شور و امید
خواست تا مرغانه ای باشد مفید
فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود
توی مطبخ از برای شرح حال
پشت هم کردند هی از او سوال:
کیستی تو، از کدامین لانه ای؟
- بوده ای قبلاً در آشپزخانه ای؟
کی ز پشت مرغ افتادی برون؟
توی ماهیتابه بودی تاکنون؟
تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت: 1 قبل از ظهر
امتحان و سلامت روان دانشآموزان
ايام برگزاري امتحانات و حتي مدتي قبل از آن، شور و هيجان خاصي جوانان و نوجوان را فرا ميگيرد. همين موضوع گاهي موجب تغييراتي در تغذيه، خواب و بهداشت آنها ميشود. نگرانيهاي دانشآموزان در ايام امتحانات، گاهي با فشار خانوادهها بيشتر ميشود، در حالي که بايد با اين مساله خيلي عاقلانه و منطقي برخورد کرد
تاريخ : دوشنبه 28 بهمن1387 ساعت: 1 قبل از ظهر
|
يک زوج جوان به خانه جديدى نقل مکان کردند. |
تاريخ : دوشنبه 28 بهمن1387 ساعت: 0 قبل از ظهر
آنچه که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه ا با هم فشار دهي
هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داريم نميتوانيم صاحبش شويم، گاهي لازمه ازش بگذريم تا بتونيم صاحبش بشيم
لازمه ی خوشبختی جذب کردن چيزتازه نيست، های بلکه حذف کردن افکار کهنه است، افکاری که به هيچ دردی نمی خورند.
تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را. امام علي(ع)
عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش ... زرتشت
تاريخ : دوشنبه 28 بهمن1387 ساعت: 0 قبل از ظهر

من از ابر خوشم نمی آید،از باران خوشم می آید.از جستن شتابان فوّاره خوشم نمی آید،
از آن هنگام که قامتش را برای بازگشتن خم می کند،خوشم می آید.
دکتر علی شریعتی
جمله خیلی قشنگیه جمله ی دکتر شریعتی.می خواد بگه تواضع خیلی قشنگ تر از غروره.گاهی با آدمایی روبه رو می شیم که فکر می کنن غرور بهشون شخصیت می ده و خودشونو می گیرن.ولی غافل از اینکه همه در ته قلبشون به کسانی نزدیک می شن که متواضع باشن.
تاريخ : سه شنبه 15 بهمن1387 ساعت: 1 بعد از ظهر
اين ديوانگيست
که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
اين ديوانگيست
که همه روياهاي خود را تنها بخاطراینکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم....
اين ديوانگيست
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ...
اين ديوانگيست
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...
اين ديوانگيست
که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
اين ديوانگيست
که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است...
اين ديوانگيست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم....
و به ياد داشته باشيم که هميشه...
شانس هاي ديگري هم هستند دوستي هاي ديگري هم هستند
عشق هاي ديگري هم هستند نيروهاي ديگري هم هستند
تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...