:)
راستش آدمی در زندگانیش به جایی می رسد که دیگر از حذف آدم ها دلگیر نمیشود، نه آن که بخواهد بی تفاوت باشد، افسرده باشد یا از اساس به رفت و آمد آدم ها بی اهمیت باشد، نه...تنها مساله آن است که آنقدر خوب خودش را شناخته است و به نقاط و ضعف خودش واقف شده است که دیگر میداند که اگر تصمیم به حذف کسی گرفت یعنی تفاوتی دیده است، یعنی شباهتی نبوده است ، یعنی آن آدم تاثیر منفیش در زندگیت غالب است و در حال آسیب زدن به زندگی شخصی توست و به جای ان که باعث رشد و تعالی تو بشود باعث پسرفت تو است...اما حذف آدم ها آن جا سخت می شود که پای خاطرات در میان باشد، خاطرات خوبی که آدمی را شبیه به آن زندانی می کند که پایش را زنجیر کرده اند و می خواهد رها بشود اما پای رفتنش نیست...اما میدانی؟ آدمی هرچه بیشتر تلاش کند خودش را اسیرتر می بیند و تفاوت ها بیشتر باعث آزارش می شود تا آرامشش و این می شود که اگر زودتر دست به حذف نزنی روزی تمام خاطرات خوبت هم حذف می شود و همه ابهت آن آدم هم جلوی چشمت فرو می ریزد...اما راستش آدمی که خودش را خوب شناخته باشد قطعا از پس این مهم بر خواهد آمد ، به این خاطر می گویم که اگر آدمی خودش را خوب شناخته باشد دیگر بعد از تمام شدن همه چیز می داند خاطرات خوب دلیل خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست، می داند دلتنگی دلیل خوبی برای نزدیک شدن مجدد نیست...میداند که تفاوت هاست که حکم جدایی و خداحافظی ها را می دهد...اینطور دلش آرام می شود و می داند که بهترین تصمیم در لحظه را گرفته است تا روزی اگر به عقب بازگشت بداند تمام دلایلش درست بود و حسرت هیچ چیز بر دلش نماند..
+ نوشته شده در جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۹:۳۱ ق.ظ توسط لیدا برنا(معمارپور)
|
lida-borna.mihanblog.com