این پست ثابت است

 

این پست ثابت است

لیدا برنا

  مفتخرم از اين كه با حضور سبزتان من را در رسيدن به اهدافم همراهي مي كنيد. گرچه راضي كردن تمام دوستان با اين فرصت هاي كم و مطالب محدود كاري بس دشوار است ، اما معتقدم كه هر نظر شما مي تواند مرا آن قدر هدايتگر باشد كه بتوانم گوشه اي از دل دريايي تان را خرسند نمايم.

ضمن تشكر از شما ، خواهشمند است با بيان انتقادات سازنده و پيشنهادات ارزشمندتان اينجانب را ياري كنيد. باشد كه نظراتتان به مسائلي اشاره نمايد كه در نگاه محدود اينجانب نيامده يا به ارزش آن واقف نباشم

با تشکر: لیدا برنا(معمارپور)

مشاوره وهنر درمان

 

ما در مشاوره ، بیمار و یا روان درمانجو و یا رواندرمانگر ویا روان شناس و یا روانکاو یا نظایر اینها نداریم . این القاب باید کنار گذاشته شود. ما در مشاوره تنها مراجعه کننده ومراجعه شونده داریم . انگ زدن به مراجعه کننده هم به هیچ عنوان نداریم . مراجعه کنندگان اغلب گرفتار تلقین پذیری شدید هستند. ما که نمی خواهیم آنان را بیشتر در وسواس های فکری شان گرفتار کنیم . ما می خواهیم راهی به رهایی بجوییم . درواقع نمی خواهیم از ابتدا مراجعه کننده با یک آتوریته روبرو بشود. آتوریته در جریان درمان سم است . فردی است که می خواهد خود را به مراجعه کننده تحمیل کند. این رامی دانیم که هیچ درمانگری آتوریته نیست . فقط مراجعه شونده است . خودش هم به اندازه کافی مشکل و چالش دارد. ضد ضربه هم نیست . قهرمان زندگی هیچ کس هم نیست .رابطه بین مراجعه کننده ومراجعه شونده مبتنی بر همدلی ، همدردی ، صمیمیت و درک متقابل است . دراین صورت مقاومت های مراجعه کننده در بیان مسائل ومشکلات خود کمتر وکمتر می شود. دیگر اینکه درک یک طرفه طبیب از بیمار نیست ! در فرایند درمان و بهبود و یا تغییر نگاه به زندگی و یا شناخت گرایش های عصبی و یا شناخت شگردهای دفاعی و خطاهای شناختی و ریشه احساس حقارت و علت پرخاشجویی و افسردگی و وسواس و نظایر اینها مراجعه شونده نیز می تواند ویژگی های خود را کم و بیش بیان کند. از خودبگوید. راه را برای نزدیکی با مراجعه کننده باز کند. فرایند بهبود در این راستا ، یک فرایند دوستی و همدلی است نه چیز دیگر . دراین صورت مراجعه شونده باید آمادگی روانی و سرشتی و عاطفی برای این کار داشته باشد. صرفا حرفه او نباشد. وقتی مشاوره بصورت حرفه در آید هم مراجعه شونده می خواهد خود را بعنوان یک آتوریته ارضاء کند و هم می خواهد کسب وکار پررونقی داشته باشد. اینها با نفس مشاوره منافات دارد. یعنی باید مراجعه شونده ، از برج عاج خویش پایین بیاید تا مراجعه کننده نترسد که مکنونات قلبی خود را بیان کند. بتواند نفسی براحتی بکشد. در فرایند بهبود، ما حق نداریم در باره مراجعه کننده قضاوت ارزشی بکنیم . در اینجا خود را به جای او می گذاریم . دنیای او را درک می کنیم. گذشته او را می بینیم . بهترین شیوه مشاوره این است که ابتدا اجازه بدهیم که مراجعه کننده حرف های خود را بروش تداعی آزاد بگوید . تخلیه بشود. راحت بشود . بارش سبک تر بشود. فضا برای گوش دادن باز بشود. اطمنیان کند. همه کسانی که مراجعه می کنند کم وبیش بدگمانی دارند. کم و بیش می ترسند. کم وبیش مضطربند. کم و بیش وسواس گونه عمل می کنند. این را هم تاکید کنیم که مراجعه شونده باید حوصله فراوان برای گوش دادن داشته باشد. مراقب باشد که وقتی مراجعه کننده حرف می زند ، توجه و تمرکزش بهم نخورد. تمرکز و توجه مراجعه شونده را می گویم . وگرنه مراجعه کننده می تواند هر گونه می خواهد حرف بزند. گاهی خط مستقیمی را رود. گاهی به کوره راه ها منحرف بشود و گاهی متشت صحبت کند. همه این ها نشانه ها و علائمی است که ما می توانیم بر اساس آنها دنیای مراجعه کننده وفلسفه زندگی وخط عصبیت او را دنبال کنیم و بفهمیم . در این فهم و درک است که می توانیم بر روی نگاه وحرکت مراجعه کننده تاثیر عملی ومثبت بگذاریم . 

خوشبین باش ولی خوش خیال هرگز..


همیشه تو زندگیت جوری رفتار کن که خوشبین باشی اما خوش باور نباشی...اعتماد داشته باشی و دیدت مثبت باشه به قضایا اما خوش خیال نباشی...آدمی اگر تو زندگیش نیمه پر لیوان رو همیشه نگاه کنه هیچ وقت بازنده نیست و احساس شکست نمیکنه ، اما خوش باور بودن و خوش خیال بودن دنیایی از تفاوت هاست با خوشبین بودن . آدمی که خوشبین باشه واقعیات رو میبینه اما منفی بافی نمیکنه وسعی میکنه با دونستن واقعیت ها بهترین پایان رو یا پیش بینی کنه یا برای خودش رقم بزنه ، اما آدمی که خوش خیال هست واقعیات رو انکار میکنه ، مسایل رو اونجوری که هست نمیبینه و این میشه که تهش هر اتفاق غیرقابل پیش بینی ممکن هست شیرازه ذهنش رو بهم بریزه... خوش خیال و خوش باور نباید بود اما خوشبین صددردصد ..

آخرش که چی؟؟؟


یادم هست روزی با دوستی حرف میزدیم، به او می گفتم تهش که چی؟ آخر مسیر چه می خواهد بشود؟ حرف خیلی خوبی به من میزد، میگفت مسیر به این زیبایی، آن وقت تو از آخرش، از تهش حرف میزنی؟ از بودن در مسیر و عبور از این راه لذت ببر...از آن وقت بود که حرفش گویی آویزه گوشم شد...راستش در زندگی آن قدر درگیر رسیدن می شویم که معجزه لذت بردن از مسیر را فراموش می کنیم، آن قدر هدف مهم میشود که دیگر مسیر رسیدن به هدف لذت بخش نیست...همیشه همینطور است، اما همیشه باید جوری زندگی کرد که هدف تنها لذت بردن از این مسیر باشد ، شاید اینطور رسیدن هم دلچسب تر شود، شاید اینطور وقتی که هدف حاصل شد با افتخار سرت را بالا بگیری و به آن که از مسیر لذت بردی و خسته نشدی افتخار کنی.

همیشه دنبال تعادل بودم

همیشه دنبال تعادل بوده ام، دنبال اولویت بندی واقعی در زندگیم.دلم می خواست که جز خانواده و دوسه تا دوست صمیمی که نام رفیق به آن ها می دهم هیچکس در زندگیم نقشی داشته باشد و بقیه در حد دوست و یا تحت عنوان گذران وقت باشند.اما می دانی دوستی کردن با بعضی آدم ها از اساس نشدنیست...آدم هایی که حس برتری دارند، آدم هایی که حس منفی به تو می دهند، آن هایی که معنی دوستی نزدیک تو را نمیدانند و در قبال لطف و مهربانیت پاسخی عکس هم ندهند با بی مهریشان تو را از خود دور می کنند...آدمی سختی زیادی میکشد تا دوستی هایش را بسازد، تا اولویت بندی هایش در ناخودآگاهش ثبت بشوند.اما فکر می کنم بالاخره دارم به آن تعادلی که دلم میخواست می رسم.آدم ها را همانطور که هستند پذیرفته ام، از کسی زیاد دلگیر نمیشوم و دربرابر خیلی از اتفاق ها مقاومت میکنم و از کنارشان به راحتی میگذرم و حتی گذشت میکنم...دیگر نه از کسی توقع دارم و نه دلم میخواهد که جز خانواده و دوسه تا رفیق که اولویت اول زندگی من هستند به کسی زیادتر از حدی نزدیک بشوم و یا حتی سرک در زندگیش بکشم...از حدی پافراتر نمیگذارم و دلم بیشتر نزدیک بودن های دور می خواهد، انگار از سنی که پافراتر میگذاری دیگر دلت نمیخواهد فرد جدید در زندگیت راه بدهی، انگار بیشتر میخواهی همان قبلی ها را حفظ کنی و با جدیدترها تنها در حد همان دوست بمانی که اگر خواستی نزدیک تر بشوی زمان طولانی تر نیاز داری، شاید هم به دلیل منطقت باشد که منطق آدمی سیر صعودی دارد که با گذشت زمان اشتباهات آدمی کمتر که نشود اما ضربه ای که میزند بالطبع شاید کمتر بشود...اما راستش همین است که آدمی با افراد جدید هم آشنا میشود، اما سعی میکند حریمش را حفظ کند، اولویت هایش را بداند و به کسی اجازه ندهد تا از او انرژی سلب کند...این میشود که آرامش زندگیت نسبت به قبل روز به روز بهتر میشود — ‏‏ احساس ‏‎‎happy‎‎‏ می‌کند.

:)

راستش آدمی در زندگانیش به جایی می رسد که دیگر از حذف آدم ها دلگیر نمیشود، نه آن که بخواهد بی تفاوت باشد، افسرده باشد یا از اساس به رفت و آمد آدم ها بی اهمیت باشد، نه...تنها مساله آن است که آنقدر خوب خودش را شناخته است و به نقاط و ضعف خودش واقف شده است که دیگر میداند که اگر تصمیم به حذف کسی گرفت یعنی تفاوتی دیده است، یعنی شباهتی نبوده است ، یعنی آن آدم تاثیر منفیش در زندگیت غالب است و در حال آسیب زدن به زندگی شخصی توست و به جای ان که باعث رشد و تعالی تو بشود باعث پسرفت تو است...اما حذف آدم ها آن جا سخت می شود که پای خاطرات در میان باشد، خاطرات خوبی که آدمی را شبیه به آن زندانی می کند که پایش را زنجیر کرده اند و می خواهد رها بشود اما پای رفتنش نیست...اما میدانی؟ آدمی هرچه بیشتر تلاش کند خودش را اسیرتر می بیند و تفاوت ها بیشتر باعث آزارش می شود تا آرامشش و این می شود که اگر زودتر دست به حذف نزنی روزی تمام خاطرات خوبت هم حذف می شود و همه ابهت آن آدم هم جلوی چشمت فرو می ریزد...اما راستش آدمی که خودش را خوب شناخته باشد قطعا از پس این مهم بر خواهد آمد ، به این خاطر می گویم که اگر آدمی خودش را خوب شناخته باشد دیگر بعد از تمام شدن همه چیز می داند خاطرات خوب دلیل خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست، می داند دلتنگی دلیل خوبی برای نزدیک شدن مجدد نیست...میداند که تفاوت هاست که حکم جدایی و خداحافظی ها را می دهد...اینطور دلش آرام می شود و می داند که بهترین تصمیم در لحظه را گرفته است تا روزی اگر به عقب بازگشت بداند تمام دلایلش درست بود و حسرت هیچ چیز بر دلش نماند..

بزنین زیر گوش احساستون

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴيو ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻦ ... .

ﺗﻮﻧﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ... .

ﺍﺯﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺑﻤﻮﻧﻪ ُ ... .

ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺗﻨﮓ ﻧﺸﻪ ... .

ﯾﻪ ﻓﻨﺪﮎ ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ ﺯﯾﺮ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ُ... .

بزنين زير گوش ﺍﺣﺴﺎﺳﺘ ـــــــ ـــ ـ ــــ ـ ـــــﻮﻥ .

...

ﻣﺎﺩﺍﻣﻲ ﮐﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻣﻲ ﮐﻨﻲ، ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲ ﮐﻨﻲ

فراموش نمیشوی..


ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﯾﻪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮﻭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﻫست ، ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻫﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺸﻨوه
ﻧﺎﺧﻮﺩﺍﮔﺎﻩ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺳﻤﺖ…

ﯾﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﻭﻕ ،

ﯾﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺣﺴﺮﺕ ،

و یا از روی نفرت ...!

باورآدمهای ساده را خراب نکن


باور آدمهای ساده را خراب نکن آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند قهر نمی کنند، می میرند
مرگ پروانه ها را آیا دیده ای ؟ پروانه ها با یک تلنگر می میرند.

زخم


زخم هر کسی
به اندازه باورهایش
به اندازه اعتمادهایش عمیق است

جان بابا...

دلتنگم به اندازه ی تمام ثانیه های نبودنش 
به اندازه ی تک تک لحظه هایی که با تمام وجودم بودنش را خواستم اما او نبود
دلتنگم برای آغوشش برای بوسه هایش
برای دستان پینه بسته اش
برای صدا کردن بی وقفه ی کلمه ی بابا و برای پاسخ پرمهرش 
جان بابا..

من عقابی بودم

من عقابی بودم که نگاه یک مار

سخت آزارم داد

بال بگشودم و سمتش رفتم

از زمینش کندم

به هوا آوردم

آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد

در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد

عشق، جادویم کرد

زهر خود بر من ریخت

از نوک قله زمین افتادم

تازه آمد یادم، من عقابی بودم

اگه دیدی...

اگه دیدی 
آدمی با تنهاییش ,
حال میکنه !
.
بدون راز قشنگی تو دلش داره
و
اگه تونستی حریم این تنهایی رو بشکنی ،
.

بدون تو از رازش قشنگتری

خیلی لذت بخشه وقتی

خیلی لذت بخشه وقتی..
از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و او با لبخند و حوصله جوابت رامیدهد
وقتی مهمونات دستور غذایی رو ازت میپرسن
وقتی هدیه ات را باز میکند و چشمهایش از خوشحالی برق میزند
از خیابان که رد میشوی راننده ای که حق تقدم با اوست برایت میایستد و با خوشرویی اشاره میکند که رد شوی
وقتی دیر رسیده ای و میگوید خودش هم الان رسیده اس
وقتی کسی را میخندانی
وقت حرف زدن کلمه ای را گم میکنی و او زود حدسش میزند
عجله داری که از چهار راه رد شوی و چراغ سبز میماند
مسیرت با مسیر بعدی تاکسی یکی است
فوت کردن قاصدک
وقتی تو رو میرسونه و تا داخل خونه نشدی راه نمی افته
نسیم خنک تو تابستون
لحظه بیدار شدن از خوابی بد
پیچ آخر جاده و سوسوی چراغ های شهر
وقتی اخم کرده اما نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد
وقتی به جای خداحافظی میگوید....میبینمت
وقتی کسی یادش میماند که از چه چیزهایی خوشت میاید
هوای توی گل فروشی
کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز میکند تا تو بغلش کنی
وقتی سر امتحان یهو جواب یک سوال یادت بیاد
آخر شب که همه خوابند ..آرامش و سکوت.

همینجوری...


آدمی وقتی زیاد راه برود ابتدا پایش شروع به گزگز کردن می کند و سپس تاول می زند.اگر هم مواظبت نکنی این تاول ها می ترکند و دردناک می شوند.می خواهم بگویم دل آدمی هم با این که قد و قواره ای ندارد همین است.وقتی خیلی احساست را برای یک نفر خرج کنی شروع می کند به سوزن سوزن شدن.همینجوری خرج کنی و به هیچ نتیجه ای نرسی تاول می زند کم‌کم.تاول های بزرگ. پا معلوم است و می توان مواظبش بود که تاول هایش نترکد اما کی می توان مواظب دل بود که تاول هایش نترکد؟هرچه هم خودت مواظب باشی طرفت که مواظب نیست.یکهو جمله ای می گوید که تاول که هیچ..کلن دلت می ترکد دود می شود می رود توی هوا.بعضی وقت‌ها اشک همان آبیست که زیر تاول های دلمان جمع شده است

قبولش کنی ساده تر میشه


به جاى اذان در گوش هر بچه اى كه به دنيا مياد بايد يواش بگن

"قبولش كنى ساده تر ميشه"

هوای دلم ابریست


يه روزى بالاخره منم بزرگ ميشم و ياد مى گيرم بيصدا صبر كنم.
ياد مى گيرم شرافت اقتضا ميكنه به خاطر يك روز ابرى تمام آسمون رو انكار نكنم،
ياد مى گيرم آخر تمام قصه ها همينقدر ساده ست.
بى تابى حاصل وابستگيه و وابستگى حاصل علاقه ست و علاقه حاصل آشنايى و آشنايى حاصل يك اتفاق ساده
ياد مى گيرم گاهى وقتا هم يه مسئله ى مهمى هست كه بايد درباره ش با هم حرف نزنيم.

ياد مى گيرم اين اشكاى ريز ريز فايده نداره، آدم بايد مثل بچه ها گريه كنه تا سبك بشه.

عیب

هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری، یادت باشه که تو این دنیا، همه ی مردم مزایای تو رو نداشته اند!

نزار شکارت کنن


سُرخپوستا میگن زیاد عادت کردن به هر چیزی باعث میشه که "شکار" بشی , اونقدر عادت نکن که بتونن شکارت کنن