همیشه دنبال تعادل بودم
همیشه دنبال تعادل بوده ام، دنبال اولویت بندی واقعی در زندگیم.دلم می خواست که جز خانواده و دوسه تا دوست صمیمی که نام رفیق به آن ها می دهم هیچکس در زندگیم نقشی داشته باشد و بقیه در حد دوست و یا تحت عنوان گذران وقت باشند.اما می دانی دوستی کردن با بعضی آدم ها از اساس نشدنیست...آدم هایی که حس برتری دارند، آدم هایی که حس منفی به تو می دهند، آن هایی که معنی دوستی نزدیک تو را نمیدانند و در قبال لطف و مهربانیت پاسخی عکس هم ندهند با بی مهریشان تو را از خود دور می کنند...آدمی سختی زیادی میکشد تا دوستی هایش را بسازد، تا اولویت بندی هایش در ناخودآگاهش ثبت بشوند.اما فکر می کنم بالاخره دارم به آن تعادلی که دلم میخواست می رسم.آدم ها را همانطور که هستند پذیرفته ام، از کسی زیاد دلگیر نمیشوم و دربرابر خیلی از اتفاق ها مقاومت میکنم و از کنارشان به راحتی میگذرم و حتی گذشت میکنم...دیگر نه از کسی توقع دارم و نه دلم میخواهد که جز خانواده و دوسه تا رفیق که اولویت اول زندگی من هستند به کسی زیادتر از حدی نزدیک بشوم و یا حتی سرک در زندگیش بکشم...از حدی پافراتر نمیگذارم و دلم بیشتر نزدیک بودن های دور می خواهد، انگار از سنی که پافراتر میگذاری دیگر دلت نمیخواهد فرد جدید در زندگیت راه بدهی، انگار بیشتر میخواهی همان قبلی ها را حفظ کنی و با جدیدترها تنها در حد همان دوست بمانی که اگر خواستی نزدیک تر بشوی زمان طولانی تر نیاز داری، شاید هم به دلیل منطقت باشد که منطق آدمی سیر صعودی دارد که با گذشت زمان اشتباهات آدمی کمتر که نشود اما ضربه ای که میزند بالطبع شاید کمتر بشود...اما راستش همین است که آدمی با افراد جدید هم آشنا میشود، اما سعی میکند حریمش را حفظ کند، اولویت هایش را بداند و به کسی اجازه ندهد تا از او انرژی سلب کند...این میشود که آرامش زندگیت نسبت به قبل روز به روز بهتر میشود — احساس happy میکند.
+ نوشته شده در شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۹:۳۲ ق.ظ توسط لیدا برنا(معمارپور)
|
lida-borna.mihanblog.com